در جنگ رمضان، قلب یک خانواده داغدارِ شهادتِ فرزند شد، اما عشق و ایثار، راهشان را روشن نگه داشت.
به گزارش خبرگزاری تسنیم از مراغه، در میان گرد و غبار و آتش، هنگامی که ندای هل من ناصر ینصرنی در گوش تاریخ طنینانداز شد، مردان و زنانی برخاستند که از تعلقات دنیوی بریده و تنها به وصل معشوق اندیشیدند. جنگ رمضان، آن روزهای پرالتهاب و حماسی از اواسط اسفند تا اواخر فروردین، شاهد رشادتهایی بود که وجب به وجب خاک این سرزمین را با خون لالههایی چون رهبران و سردارانش آبیاری کرد. هر کدام از این ستارگان پرفروغ، داستانی داشتند؛ داستانی از عشق، ایثار و سرانجام، وصال.
این تنها روایت جنگ و جبهه نبود؛ در بطن جامعه، در دل خانوادهها، زنانی بودند که با صبوری و استقامت، بار زندگی را بر دوش کشیدند و مردانی که در خلوت خود، آرزوی پرواز در آسمان شهادت را داشتند. روایت خانواده شهید یوسف نوجوان، یکی از این هزاران روایت است؛ خانوادهای که داغ شهادت عزیزترینهایشان را بر دل دارند، اما سربلند و استوار، راهشان را ادامه میدهند.
میهمان خانوادهای شدیم که عطر شهادت در کوچه پسکوچههای خانهشان پیچیده بود. خانواده شهید یوسف نوجوان، که در تاریخ ۱۴۰۵/۱۲/۱۰ به ملکوت اعلی پیوست. رفتیم تا از زبان مادر، پدر، همسر و فرزندانش، قصه عشق و ایثار را بشنویم.
صبح اول وقت راهی شهرستان مراغه شدیم، تا خانواده این شهید دیدار کنیم، پس از گذر از پیچ و خم جاده بلاخره به خانه مادری این شهید رسیدیم. خانهای که از سر در و بنر های ورودی آن معلوم بود عزادار بودند، همه اهل خانه سیاه پوشیده و غرق در غم بودند.
یوسف، نور چشمم بود
پس از سلام و علیک، مادر شهید شروع به روضه خوانی کرد و از پسرش برایمان گفت: یوسفم، نور چشمم… نمیدانم از کجا شروع کنم. چند هفته از رفتنش میگذرد، اما هنوز هم دلتنگیاش چون خاری در سینه میفشارد. پیش از او، برادر شوهرم، علیرضا، و پسرم، حمزه، هر دو بسیجی بودند و در راه دفاع از وطن به شهادت رسیدند. علیرضا در عملیات آزادسازی خرمشهر و حمزه در سال ۱۳۶۶ در عراق، جان خود را فدا کردند. اما شهادت یوسفم، داغی متفاوت بر دلم نهاد. او رفت، با دهان روزه، زیر آوارها ماند و دلم را سوزاند.
او ادامه داد: یوسفم، جوان بود و پر از شور زندگی. با اینکه برادر و عمویش شهید شده بودند، اما هیچوقت گلایه نمیکرد، دم نمیزد. حتی وقتی خودش هم رفت، بقیه تازه فهمیدند که چه خانواده او چند شهید داده است. رفتنش، دلم را آشفته کرد. چند روز پیش، در خواب دیدمش؛ شاد و خندان بود، قدش بلند شده بود. گفتم: مادرت بمیرد، فردا برایش نذری دادیم. یک شب دیگر هم در باغچه حیاط دیدمش. از خواب پریدم و گفتم: چه کردهام که از من ناراحت است؟ او آنقدر مهربان بود که هیچوقت ما را اذیت نکرد. خدا دشمن را لعنت کند.
او در حالی که اشک میریخت، افزود: آخرین بار که او را دیدم، ماه رمضان بود. مریض بودم و روزه نمیگرفتم. خوابیده بودم که بیدار شدم. خواهر و برادرش با او حرف زده بودند. من هم با او صحبت کردم. گفتم: رهبرمان شهید شده، سردارانمان را شهید کردهاند. یوسف گفت خدا کریم است. کمی بعد صدای انفجار آمد. گفتم فرزند من هم رفت. با تمام فرزندانم تماس گرفتم، هیچکدام جواب نمیدادند. تا نیمهشب دنبالش گشتیم. نزدیک اذان صبح، خبر دادند شهید شده است. عروسمان غذا پخته بود، همه جمع بودیم که خبر شهادتش را آوردند. خانه در غم فرو رفت. خدا برای هیچکس شهادت جوان را نصیب نکند.
او همچنین در مورد پسر شهید دیگرش گفت: حمزه برای مرخصی آمده بود. گفت وسایلم را بدهید، سه روز دیگر برمیگردم. یا شهید میشوم یا سالم. دستانش حنا داشت. صورتش را بوسیدم و گفتم شهادت هم تقدیر خداست. شبی خواب دیدم سه گل داریم که روی آب افتادهاند. از خواب پریدم و گفتم خدا کریم است. میخواستم خانه را تمیز کنم که مادرم با شیرینی آمد. فهمیدم حمزه شهید شده است. او سال ۱۳۶۶ در عراق شهید شد. در مراسمش به همه میگفتم عروسی اوست، دارم خدمت میکنم.
این مادر شهید عکس پسرش را نشان داده و تاکید کرد: اکنون که کودکان یوسف بیتابی میکنند و میگویند چرا اینگونه شد، به آنها میگویم دوام بیاورید، حکمت خدا این بوده است.
مردم ایران اجازه نخواهند داد کشورشان را نابود کنند
پدر شهید که از غصه زیاد کمرش غم شده بود، با آه و ناله بسیار، گفت: خدا به شهدا رحمت کند. ترامپ مردم ایران را نشناخته است و ادعاهای زیادی میکند، اما مردم ایران اجازه نخواهند داد کشورشان را نابود کنند.
پدرم، شهادتش را از خدا میخواست
برهان، پسر این شهید بزرگوار بود که شاید ۱۶، ۱۷ سال بیشتر نداشت، او نیز در مورد پدرش روایت کرد: پدرم از وقتی که او را شناختم، اهل شهادت بود و در خفا، در دعاهایش شهادت را از خدا میخواست. اهل فکر و اندیشیدن، ادب و حیا بود. با من بسیار زیاد مشورت میکرد و کارهایش را با من در میان میگذاشت. کسانی که پدر ما را به شهادت رساندند، بدانند ما راه آنها را ادامه خواهیم داد تا بتوانیم در این راه شهید شویم.
کاش پدر پیش ما بود..
همسر شهید که رخت سیاه بر تن کرده و دردش از همه بیشتر است هم افزود: سال ۱۳۶۸ با آقا یوسف ازدواج کردم و ثمره آن دو فرزند به نامهای برهان و مائده بود. آقا یوسف، فردی بود که روزه میگرفت و نمازش را سر وقت میخواند. هر وقت بیرون میرفت، وضو میگرفت و همواره برای کودکانش وقت میگذاشت. او در حد توان به همه کمک میکرد و عاشق امام (ره) بود. وقتی فهمید امام (ره) شهید شده، گفت خوشا به سعادتش، دعا کن من هم شهید شوم. ساعت ۳ ظهر بود که خبر شهادتش را آوردند. بچهها به من نگاه کردند، نمیدانستم به آنها چه بگویم.
مائده خانم نیز دختر این شهید والامقام بود، پنج، شش سال داشت: پدرم شهید شد، اما من از شهادت او ناراحت نیستم، چراکه خود او از خدا میخواست شهید شود. اما کاش الان پیش ما بود.
خاطرات بازگو شده از خانواده شهید یوسف نوجوان، تصویری زنده از عمق پیوند عاطفی، استقامت مثالزدنی و عشق بیحد به آرمانها را به نمایش میگذارد.
این روایتها تنها گوشهای از ایثارگری خانوادههای شهداست که در سکوت و گمنامی، بار سنگین فقدان عزیزانشان را به دوش میکشند، اما با افتخار، راه آنان را ادامه میدهند. داغ شهادت، اگرچه سوزان است، اما در دیدگان آنان، نور امید به فردایی روشن و پیروزی حق بر باطل را شعلهور میسازد و یادآوری میکند که هر قطره خون شهید، بذری است برای رویش درخت انقلاب و استقلال.
انتهای پیام/
- نویسنده: تسنیم
















































































