مادری با پنج ستاره بر سینه؛ زنی که از شلمچه تا سیریک داغدار لاله‌ها شد
مادری با پنج ستاره بر سینه؛ زنی که از شلمچه تا سیریک داغدار لاله‌ها شد

خانم علی‌نیا که سال‌ها خواهر، خاله و زن‌برادر شهید بود، در نبرد رمضان، مدال مادر شهید را هم به گردن آویخت.

استانها

خبرگزاری تسنیم، رشت؛ زهرا رستگار – چهل و ششمین سالگرد هفته دفاع مقدس اول را در حالی سپری می‌کنیم که در یک سال گذشته، نسل جدید کشورمان طعم تلخ ۲ جنگ تحمیلی را در فاصله‌ای بسیار کوتاه از نزدیک چشید و با چشم سر دید.

سال‌ها در کتاب‌ها خوانده بودیم و از راویان شنیده بودیم که چگونه شیرزنان و مادران این آب و خاک، پوتین‌های رزم عزیزانشان را تمیز و جفت می‌کردند، لباس‌های خاکی‌شان را مرتب در ساک می‌چیدند و با چشمانی که اشک از پهنای صورتشان سرازیر بود، مسافران خود را از زیر قرآن کریم رد می‌کردند و به جبهه‌های نور می‌فرستادند. 

زنانی که ایثار زنانه و صبر و انتظار عاشقانه را به زیباترین شکل ممکن ترجمه کردند؛ چشم‌انتظاری برای آن لحظه‌ای که زنگ پشت در به صدا درآید و عزیزشان، ساک بر دست و با همان لباس خاکی، صحیح و سالم به خانه بازگردد تا پروانه‌وار گرد قامتش بچرخند و قربان‌ صدقه‌اش بروند.

گاهی این انتظار آنقدر به درازا می‌کشید که امیدهایشان کم‌رنگ می‌شد اما هرگز چشم از چارچوب در برنمی‌داشتند تا شاید بار دیگر رخ مسافرشان را ببینند و درست در همین لحظات سرشار از تمنا، ناخودگاه خبر شهادت مسافرشان از راه می‌رسید. چقدر آن دقایق برای مادران، همسران، خواهران و بستگان شهدا طاقت‌فرسا و جانکاه بود، اما همه این داغ‌ها و مرارت‌ها را برای خاک وطن و آرامش مردمشان به جان خریدند.

امروز جامعه بیش از هر زمان دیگری عظمت مجاهدت بانوان پشت جبهه‌ها را درک می‌کند. امروز که مادری با موی سپید و کمری خمیده، قابی از لاله‌های پرپرش را در دست گرفته و با افتخار و سربلندی فریاد می‌زند: من تک‌تک آن روزها را دیده‌ام. من در آن سال‌ها پشت سر جوانان و عزیزانم آب بر زمین ریختم و اشک در چشمان زنان این دیار را دیده‌ام؛ نه فقط با چشم دیدم که خود در بطن این ماجرا بودم و در خانواده‌ام گل‌هایی رعنا را فدای این مسیر کردم. من که سالیان دراز در این وادی بوده‌ام، امسال در چهل و ششمین سالگرد هفته دفاع مقدس، افتخار مادری شهید را هم دارم؛ پسرم در همین جنگ رمضان آسمانی شد.

مادری با پنج ستاره بر سینه؛ زنی که از شلمچه تا سیریک داغدار لاله‌ها شد

معرفی پنج ستاره سرخ بر فراز یک قاب خانوادگی

حاجیه خانم صفیه علی‌نیا، مادری از روستای پاپکیاده لنگرود است؛ شیرزنی که سال‌ها عنوان خواهر و خاله و زن‌برادر شهید را بر دوش کشیده بود و حالا خود، مدال افتخار مادری شهید را بر سینه دارد.

ایشان را در ردیف‌های نخست مراسم پیشکسوتان دفاع مقدس در گیلان و در جمع خانواده‌های معظم شهدا می‌بینم همراه با تابلویی که در دستش بود؛ قابی از پاره تنش «سید محسن تراهی» که در نبرد رمضان خلعت شهادت پوشید را به سینه‌اش چسبانده بود و در کنار آن، قاب عکسی دیگر خودنمایی می‌کرد؛ قابی مزین به سیمای پنج جوان رعنا و رشید. 

مادر با سرانگشتان لرزان اما محکم خود، یکی پس از دیگری آن‌ها را معرفی می‌کند: این‌ها “سید حسن” و “سید رضا تراهی” برادرشوهرهای من هستند؛ دلاورانی که در جنگ هشت‌ساله و دفاع مقدس اول به شهادت رسیدند. همین برادرشوهرم سیدرضا متأهل بود و دو فرزند داشت؛ یک دختر و یک پسر… اما همه دلبستگی‌ها را گذاشت و رفت و جانش را فدا کرد.

انگشت مادر روی تصویر سوم می‌نشیند: این هم “سید میثم تراهی”، خواهرزاده‌ام و تکاور گروهان صابرین بود که خرداد ۱۳۸۸ در منطقه سیستان و بلوچستان و در درگیری با گروهک تروریستی به شهادت رسید. سید میثم هم تازه‌داماد بود؛ تنها دو ماه از دامادی‌اش گذشته بود که ردای سرخ شهادت به تن کرد.

مادری با پنج ستاره بر سینه؛ زنی که از شلمچه تا سیریک داغدار لاله‌ها شد

سپس نگاه مادر به چهره برادرش می‌افتد؛ این هم “حسن علی‌نیا”، برادر دلبند و عزیزم؛ سرباز فداکاری که در دوران هشت سال دفاع مقدس اول و در خاک شلمچه شهید شد. من چهار برادر داشتم که یکی از آن‌ها شهید شد البته ۳ خواهر هم دارم. داغ برادر برای خواهرها خیلی سنگین است. برادرم سرباز بود. آخرین باری که زنگ زد، گفت: “آبجی جان، منم دارم میرم؛ حلالم کن… این شرایط سرباز و غیرسرباز ندارد، همه باید برویم و بجنگیم تا بتوانیم کشور و خاکمان را حفظ کنیم.” او نیز راهی شد و جانش را فدای آرامش فردای وطن کرد.

مادر نفسی عمیق می‌کشد و می‌گوید: من سال‌های سال خواهر شهید، خاله شهید و زن‌برادر شهید بودم اما امسال، مدال مادری شهید را هم بر گردنم آویختند. پسرم، سید محسن من در همین جنگ رمضان شهید شد. 

مادری با پنج ستاره بر سینه؛ زنی که از شلمچه تا سیریک داغدار لاله‌ها شد

حالا پنجمین ستاره این خاندان، سید محسن تراهی، از نیروهای زبده نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و میوه دل من است. ما پنج شهید تقدیم نظام اسلامی کردیم. عزیزانم همه برای وطن رفتند؛ از جان شیرین، همسر و فرزندانشان گذشتند و در برابر متجاوزان سینه سپر کردند. پسر من هم که شهید جنگ رمضان شد، دقیقاً مثل عمویش سیدرضا، دو فرزند داشت؛ یک دختر و یک پسر… این جوان‌ها تمام آرزوهای جوانی‌شان را برای آینده کشور و آرامش و سرافرازی مردم‌شان رها کردند و رفتند.

خط و نشان مادر شهید برای دشمنان و فتنه‌گران داخلی و خارجی

صلابت کلام مادر ناگاه اوج می‌گیرد و با لحنی کوبنده و هشداردهنده کسانی را خطاب قرار می‌دهد که رؤیای فروپاشی نظام را در سر می‌پرورانند او می‌گوید: آن کسانی که در آن‌سوی مرزها دم از نابودی نظام اسلامی و انقلاب می‌زنند، خوب گوش‌هایشان را باز کنند! من به عنوان مادر شهید و به عنوان زنی که پنج شهید تقدیم این انقلاب کرده، به آن‌ها می‌گویم شما فقط و فقط به دنبال منافع شخصی خودتان هستید و هرگز دلسوز این مردم نبوده‌ و نیستید. کور خوانده‌اید! ما تا جان در بدن داریم هرگز اجازه نخواهیم داد خون پاک فرزندان و شهدایمان پایمال شود. من پنج شهید در این راه نداده‌ام که عده‌ای بخواهند دست به نابودی نظام ما بزنند؛ این خود آن‌ها هستند که باید خوار، ذلیل و نابود شوند.

ماجرای عهدِ عاشورایی سید محسن با شریک زندگی‌اش

حاجیه خانم علی‌نیا در ادامه سخنانس از لحظات سخت وداع پسرش سید محسن با همسرش پیش از اعزام به عملیات می‌گوید؛ گفت‌وگویی که بوی خیمه‌گاه امام حسین (ع) در شب دهم محرم می‌دهد.

مادر می‌گوید: محسن وقتی می‌خواست عازم مأموریت شود، همسرش نگران بود و از دلتنگی و دلهره روزهای پیش‌رو می‌گفت. محسنم رو به همسرش کرد و گفت: لیلاجان! مگر امام حسین (ع) در تاریکی شب عاشورا به یارانش نفرمود که فردا همه ما شهید می‌شویم؟ هوا تاریک است، در این ظلمات تصمیم قطعی‌تان را بگیرید که می‌خواهید تا آخر با من بمانید یا نه؟”  

محسن در ادامه گفت: ما هم دقیقاً در همان مسیر و پیرو راه امام حسین هستیم. ما این‌همه زحمت کشیده‌ایم، دوره‌های سخت و سنگین نظامی دیده‌ایم، جان‌های زیادی تا امروز فدای این پرچم شده است؛ الان که کشور و مملکت به ما نیاز دارد، باید تمام آموزش‌ها و دوره‌هایی را که دیده‌ایم در صحنه عمل پیاده کنیم و تمام‌قد در برابر دشمن بایستیم.

او به همسرش آرامش و دلداری می‌داد و می‌گفت: من یک نظامی هستم و تو هم همسر یک مرد نظامی؛ این را بدان که تو و بچه‌ها تمام امید و انگیزه من در این زندگی هستید.

مادری با پنج ستاره بر سینه؛ زنی که از شلمچه تا سیریک داغدار لاله‌ها شد

رجزی به بلندای‌ “وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَی”

مادر در حالی که نگاهش میان اندوهی عمیق و غروری حماسی در نوسان است، به خصایص اخلاقی فرزند شهیدش اشاره می‌کند: محسن از همان خردسالی، آرام  مهربان بود. وقتی پدر شد، هیچ‌وقت بچه‌هایش را فقط به اسم صدا نمی‌زد؛ به دخترش می‌گفت عشق‌ بابا و پسرش را با محبت سلطان بابا صدا می‌زد. رفتار و کلامش با من و پدرش هم سراسر خضوع و ادب بود.

او با بغضی در گلو، خاطره شیرین دیدار سید محسن با رهبر معظم انقلاب را بازگو می‌کند؛ دیداری که در آن سید محسن با اشتیاق از رهبر شهید درخواست چفیه کرد و رهبر انقلاب دست محبت و تبرک بر سر او کشیدند و چفیه‌شان را به این افسر جوان هدیه دادند. 

غرق در حرف‌های مادر شهید بودیم که دست به گوشی‌اش می‌برد و چند ویدئو از سید محسنش نشان‌مان می‌دهد. پخش صدای سید محسن اشک را در چشمان مادر می‌نشاند؛ فیلمی از لحظات رزم و رجزخوانی سید محسن است؛ جایی که طنین «یا فاطمة الزهرا (س)» و آیه مبارکه «وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَی» در پهنه آسمان می‌پیچد.  

مادری با پنج ستاره بر سینه؛ زنی که از شلمچه تا سیریک داغدار لاله‌ها شد

مادر با غرور و افتخار خاصی دست نوازش بر قاب عکس جگرشه‌اش می‌کشد و می‌گوید: پسر من مرد میدان بود. همیشه می‌گفت: مادر! من تا آخرین نفس و تا پای جان پای کشورم می‌ایستم و سر سوزنی عقب‌نشینی نمی‌کنم. در جنگ رمضان هم حین شلیک و پرتاب پهپاد، نام جدش حضرت فاطمه زهرا (س) را می‌برد و رجز حماسی می‌خواند بعد با صدایی بلند فریاد می‌زد: آتش…آتش.

صبوری دیروز مادران و شوخی تلخ سید حسن در آستانه شهادت

حاجیه خانم علی‌نیا با مقایسه ایثار زنان در جنگ‌ها می‌گوید: برای منی که امروز پاره تن و جگرگوشه‌ام را فدا کرده‌ام، وقتی به سال‌های جنگ هشت‌ساله فکر می‌کنم می‌فهمم چقدر برای یک زن، همسر و مادر جانکاه و طاقت‌فرسا بود که پوتین‌ها و لباس‌های رزم مسافرش را آماده کند و او را با قرآن راهی جبهه کند؛ این حجم از بردباری واقعاً در کلمات نمی‌گنجد. مادران ما همگی سختی کشیدند و استقامت کردند. پشت سر رزمنده‌ها آب می‌ریختند و هزاران هزار صلوات بدرقه راهشان می‌کردند، در حالی که عزیزان ما با شادی، گشاده‌رویی و خنده‌رویی راهی جبهه‌ می‌شدند؛ انگار نه انگار که به معرکه خون و باروت عازمند، چنان لبخند بر سیمایشان نقش بسته بود که گویی به مقصدی بی‌نهایت فرح‌بخش و زیبا سفر می‌کنند… رفتند و یکی پس از دیگری شهید شدند.

او خاطره آخرین دیدار با برادرشوهرش را با همان لبخند ماندگار زنده می‌کند: برادرشوهر بزرگم، “سید حسن” جوانی بسیار رشید و خوش‌چهره بود. وقتی می‌خواست به خط مقدم اعزام شود، به او گفتم: حسن جان! کجا می‌خواهی بروی؟ با همان تبسم شیرینی که گوشه لبش بود، گفت: “می‌خواهم بروم بجنگم و افقی برگردم!” با تعجب گفتم آقا حسن، دلت می‌آید اینجوری صحبت می‌کنی؟ تو به این رعنایی و زیبایی… اما سیدحسن قاطعانه پاسخ داد: “نه صفیه خانم، ما باید این مملکت را حفظ کنیم؛ سرنوشت کشورمان را خودمان رقم بزنیم تا آینده فرزندان و مردممان روشن بماند.” سید حسن در آن واپسین نگاه‌هایش، با چشمانی که از صلابت می‌درخشید، یک وصیت جاودانه کرد و گفت: جان شما و جان امام خمینی… حجابتان را هم رعایت کنید.

وداع آخر و پیکری شبیه به ارباب

مادر شهید، روزهای آغازین جنگ رمضان و لحظه حمله به بیت رهبری را هم با تمام جزئیات به یاد می‌آورد و می‌گوید: روزی که آمریکا و رژیم صهیونیستی به بیت رهبری حمله کردند، سید محسنم در خانه بود. صبح بود که هراسان و با کوهی از غم و اندوه به پدرش زنگ زد و با بغض و فریاد می‌گفت: “حاجی، بیت را زدند! حاجی، بیت را زدند… حاجی فکر کنم رهبرمان را شهید کردند…” پشت گوشی تلفن ناله و شیون می‌کرد و دائم تکرار می‌کرد که بیت را زدند.  

مادر با اشاره به آخرین دیدارش با سید محسن قبل از شهادت می‌گوید: آخرین بار قبل از اعزام با همان تواضع همیشگی نزدم آمد و گفت: “حاج خانم من دارم می‌روم.” دست روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: محسن جان، خیلی حواست به خودت باشدها! با لبخند همیشگی‌اش گفت: “خیالت راحت، دشمن را نابود می‌کنیم؛ حاج خانم اصلاً نگران نباش…” پیشانی و صورتش را غرق بوسه کردم و گفتم برو پسرم، خدا پشت و پناهت باشد.

چشمان مادر از یادآوری معراج فرزند دوباره بارانی می‌شود: مدتی بعد پیکرش برگشت… اما چه برگشتنی! پیکری اِرباً اِربا بازگشت… طوری که اصلاً نتوانستم صورت نازنین پسرم را ببینم. بچه من همانند مولایش اباعبدالله الحسین (ع) به شهادت رسید، بالای سر پیکر غرق به خونش رفتم و قربان‌صدقه‌اش رفتم؛ صدا زدم محسن جان! تو به مادرت قول دادی که برمی‌گردی اما برنگشتی. من را تک و تنها گذاشتی و رفتی؟ پسرم، من چطور داغ تو را به دوش بکشم؟ بچه‌هایت، عشق بابا و سلطان بابا بی‌پدر شدند.

مادری با پنج ستاره بر سینه؛ زنی که از شلمچه تا سیریک داغدار لاله‌ها شد

مادر شهید در ادامه به مهم‌ترین سفارش‌ها و وصیت شهدا اشاره می‌کند و می‌افزاید: مهم‌ترین خواسته شهدای ما که ارواح مطهرشان امروز در محافل و برنامه‌های هفته دفاع مقدس حضور دارند این است که جامعه همواره پشتیبان نظام، انقلاب و ولایت فقیه باشد و توصیه‌ها و راه نورانی شهدایمان را هرگز فراموش نکنیم… هیچ‌وقت فراموش نکنیم.

مادر شهید به تهدیدات دشمن متجاوز اشاره و قاطعانه تأکید می‌کند: به عنوان مادر شهید به دشمنی که هنوز در حال تهدید مردم و مرزهای ماست و گستاخانه می‌گوید “می‌آیم بچه‌هایتان را می‌کشم”، می‌گویم ما خانواده‌های شهدا هرگز اجازه نمی‌دهیم پایتان را از گلیمتان درازتر کنید. محال است بگذاریم پایتان به خاک پاک ما باز شود. اگر ما فرزندانی به این رشیدی، غیرت و جوانی را در راه وطن فدا کردیم، فردا خودمان جای خالی بچه‌هایمان را پر می‌کنیم و لباس رزم می‌پوشیم و به میدان جنگ با شما می‌آییم.

به گزارش تسنیم، خاندان پرافتخار و مجاهد شهیدان تراهی از خطه سرسبز و ولایتمدار روستای پاپکیاده لنگرود با تقدیم پنج شهید گلگون‌کفن (شهیدان سید حسن تراهی، سید رضا تراهی، سید میثم تراهی، حسن علی‌نیا و سید محسن تراهی)، کارنامه‌ای زرین و جاودانه از غیرت، ایثار و فداکاری را در پای امنیت و اعتلای ایران اسلامی به ثبت رسانده‌اند و حاجیه خانم علی‌نیا نیز امروز علمدار و روایتگر صبر و ایثار زنان این سرزمین و مجاهدت‌های شهیدان تراهی در راه وطن است.

ناوبان‌ یکم خلبان شهید سیدمحسن تراهی متولد ۳ آذر ۱۳۶۳ در شهرستان لنگرود بود که سرانجام در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۴۰۵، در پی تهاجم وحشیانه و جنایتکارانه هوایی رژیم صهیونیستی و آمریکا به جزیره راهبردی سیریک شربت گوارای شهادت را نوشید و نام و یادش در تاریخ پر از حماسه استان سرسبز گیلان جاودانه شد. 

انتهای پیام/

 

✅ آیا این خبر اقتصادی برای شما مفید بود؟ امتیاز خود را ثبت کنید.
[کل: 0 میانگین: 0]