روایت تلخ شناسایی شهیده مدرسه شجره طیبه/پدر از آخرین روز دخترش می‌گوید
روایت تلخ شناسایی شهیده مدرسه شجره طیبه/پدر از آخرین روز دخترش می‌گوید

پدر شهیده فاطمه یزدان‌پناه، ماجرای تلخ پیدا شدن پیکر دخترش در میان آوار مدرسه شجره طیبه میناب را روایت می کند.

استانها

به گزارش خبرنگار تسنیم از تبریز، ششمین دوره جشنواره سراسری موسیقی موغام تبریز امسال تنها محفلی برای عرضه و رقابت آثار موسیقایی نبود؛ این جشنواره حال و هوایی متفاوت داشت و با یاد و نام شهدای دانش‌آموز جنگ رمضان، به‌ویژه شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، رنگ و بوی دیگری به خود گرفت.

در جریان این جشنواره، یاد و خاطره شهدای دانش‌آموز و معلمان شهید کشور گرامی داشته شد و در میان آثار و تولیدات ارائه‌شده نیز آثاری با نام و یاد این شهدا به چشم می‌خورد؛ کودکانی که در یکی از تلخ‌ترین حوادث روزهای جنگ، در مدرسه و در کنار همکلاسی‌های خود به شهادت رسیدند.

اما در آیین اختتامیه این جشنواره، حضور یک میهمان ویژه، فضای مراسم را تحت تأثیر قرار داد؛ «یعقوب یزدان‌پناه»، پدر شهیده فاطمه یزدان‌پناه از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، در میان حاضران حضور داشت؛ پدری که با وجود داغ سنگین از دست دادن دختر خردسالش، استوار و آرام، روایتگر مظلومیت فاطمه و دیگر شهدای دانش‌آموز میناب شده بود.

فاطمه؛ دختری با آرزوی دکتر شدن

یزدان‌پناه در گفت‌وگو با خبرنگار تسنیم، ابتدا از دخترش گفت؛ از فاطمه‌ای که برای خانواده‌اش تنها یک نام در میان فهرست شهدای مدرسه نبود، بلکه دختری با آرزوهای بزرگ و روحیه‌ای لطیف بود.

وی اظهار داشت: فاطمه روحیه بسیار لطیفی داشت و حافظه خیلی خوبی داشت. ما آرزو داشتیم با توجه به این ویژگی‌ها در آینده دکتر شود. خودم همیشه به او می‌گفتم دوست دارم دندانپزشک شوی و او هم می‌گفت «بابا من حتماً دکتر می‌شوم، خیالتان راحت.»

پدر شهیده فاطمه یزدان‌پناه ادامه داد: البته فاطمه در کنار این آرزو، آرزوهای دخترانه خودش را هم داشت. یک روز می‌گفت می‌خواهم آرایشگر شوم. وسایل و اسباب‌بازی‌های زیادی هم داشت، از جمله وسایل آرایشی که مادرش نیز در این زمینه همراهی‌اش می‌کرد.

روایت پدر از فاطمه، تصویری از یک دختربچه را نشان می‌دهد که هنوز فرصت زیادی برای زندگی و تحقق آرزوهایش پیش رو داشت؛ اما همه این آرزوها در یک لحظه و در میان آوار مدرسه شجره طیبه میناب ناتمام ماند.

 باور نکردم با موشک مدرسه را زده‌اند

یزدان‌پناه از روز حادثه نیز روایت تلخی دارد؛ روزی که خبر حمله به مدرسه را ابتدا باور نکرد و تنها دقایقی بعد، خود را در برابر واقعیتی دید که هیچ پدری انتظار دیدنش را ندارد.

وی گفت: روز حادثه خودم سر کلاس، در روستای خودمان مشغول تدریس بودم. با من تماس گرفتند و گفتند مدرسه شجره طیبه را با موشک زده‌اند. اصلاً باور نمی‌کردم؛ با خودم می‌گفتم مگر می‌شود مدرسه را بزنند؟ تا آن زمان چه کسی مدرسه را زده بود؟

پدر شهیده فاطمه یزدان‌پناه افزود: بعد از مدتی، مادر فاطمه با حساسیت تماس گرفت و گفت: خبر درست است و واقعاً مدرسه را زده‌اند و خبری که در شهر و جاهای مختلف منتشر شده، حقیقت دارد.

وی ادامه داد: بلافاصله خودم را به خانه رساندم. مدرسه محل تدریسمان به خانه نزدیک بود و سریع سوار ماشین شدم و به سمت مدرسه رفتم. وقتی رسیدم، دیدم تقریباً چیزی از مدرسه باقی نمانده است. لحظه اول فکر می‌کردم خواب می‌بینم؛ اما وقتی دختری را دیدم که در حیاط مدرسه شهید شده بود، فهمیدم دیگر خواب نیستم و با یک واقعیت تلخ روبه‌رو هستم.

صحنه‌هایی که پدر هیچ‌گاه فراموش نمی‌کند

یزدان‌پناه با بیان اینکه صحنه‌های حادثه بسیار سخت و دلخراش بود، گفت: همه مردم برای کمک و یاری آمده بودند. در گوشه‌ای از مدرسه، فردی را دیدم که چیزهایی را از روی زمین جمع می‌کرد. بعد متوجه شدم که تکه‌های بدن بچه‌ها را جمع می‌کند و داخل یک چفیه می‌گذارد تا به بیمارستان و سردخانه منتقل کنند.

این پدر داغدار در ادامه از ساعت‌ها جست‌وجو برای پیدا کردن دخترش و دخترخاله او گفت؛ دو دختری که در مدرسه کنار یکدیگر بودند و سرنوشتشان نیز در همان مدرسه به هم گره خورد.

وی اظهار داشت: خیلی دنبال فاطمه بودیم. دنبال «اسرا»، دخترخاله فاطمه، هم بودیم. فاطمه و اسرا دو دخترخاله بودند که در مدرسه با همدیگر به شهادت رسیدند.

یزدان‌پناه ادامه داد: ساعت حدود ۹:۳۰ یا ۱۰ شب بود که بچه‌ها پیدا شدند و به سردخانه منتقل شدند.

کیفی که فاطمه را به خانواده‌اش بازگرداند

اما روایت پیدا شدن فاطمه، یکی از تلخ‌ترین بخش‌های سخنان پدر اوست؛ روایتی که در آن یک کیف مدرسه، سرنخ شناسایی پیکر دختر نوجوانش شد.

پدر شهیده فاطمه یزدان‌پناه گفت: بعداً متوجه شدم یکی از مردم شهرمان سر خاک فاطمه آمده بود. وقتی متوجه شد همسر من آنجاست، بلافاصله آنجا را ترک کرد. فردی که همراه او بود برای من تعریف کرد که زمانی که دنبال فاطمه می‌گشتند، این بنده خدا پایش را روی یک چیز نرم گذاشته و بلافاصله پایش را بلند کرده است.

وی افزود: وقتی خاک‌های اطراف و آوار را کنار زده، دیده بود یک کیف مدرسه است. کیف را که بیرون آورده، متوجه شده کیف روی دوش یک دختر بوده؛ دختری که انگار منتظر بوده بعد از مدرسه به خانه برگردد.

یزدان‌پناه ادامه داد: وقتی یک کتاب را از داخل کیف بیرون آورده تا اسم صاحب آن را بخواند، دیده روی آن نوشته شده «فاطمه یزدان‌پناه». به این ترتیب، از طریق همان کیف و کتاب، متوجه شده که این پیکر متعلق به فاطمه است.

روایتی از شرمندگی یک شهروند و پاسخ پدر داغدار

پدر شهیده فاطمه یزدان‌پناه گفت: آن فرد بعد از اینکه متوجه ماجرا شده بود، بسیار ناراحت شده و برای همین به سر مزار فاطمه آمده بود تا از خانواده ما حلالیت بگیرد؛ اما وقتی مادر فاطمه را دیده، نتوانسته طاقت بیاورد و بلافاصله از آنجا دور شده بود.

وی افزود: اما من با خودم گفتم اگر من آنجا متوجه شده بودم، حتماً پای این بنده خدا را می‌بوسیدم؛ چراکه ما خیلی نگران فاطمه بودیم. بچه‌های ما حقیقتاً پیدا نمی‌شدند و فکر ما به‌شدت درگیر این موضوع بود.

یزدان‌پناه تصریح کرد: همین اتفاق باعث شد دخترم پیدا شود و به سردخانه منتقل شود و بعد هم برای انجام مراسم مربوط به شهدا، پیکر او و دیگر شهدا انتقال داده شدند.

حالا حضور پدر فاطمه یزدان‌پناه در اختتامیه جشنواره موغام تبریز، فرصتی بود تا روایت یکی از شهدای دانش‌آموز مدرسه شجره طیبه میناب بار دیگر شنیده شود؛ روایتی از دختری که روزی آرزوی دکتر شدن داشت، از پدری که برای یافتنش ساعت‌ها چشم‌انتظار ماند و از کیفی که در میان آوار، نام صاحبش را حفظ کرده بود.

فاطمه و اسرا، دو دخترخاله‌ای که قرار بود از مدرسه به خانه برگردند، اما نامشان در میان شهدای دانش‌آموز مدرسه شجره طیبه میناب ماندگار شد؛ کودکانی که آرزوهایشان ناتمام ماند، اما روایت زندگی و مظلومیتشان همچنان برای خانواده‌ها و مردمی که آن حادثه را از نزدیک دیده‌اند، زنده است.

انتهای پیام/

 

✅ آیا این خبر اقتصادی برای شما مفید بود؟ امتیاز خود را ثبت کنید.
[کل: 0 میانگین: 0]