با آغاز مهر، نیمکتهای مدارس آذربایجان شرقی در غیاب ۱۵ دانشآموز شهید جنگ رمضان با شاخههای گل پر شد.
به گزارش خبرگزاری تسنیم از تبریز، پاییز با همان هیجان همیشگی از راه رسیده است؛ با صدای کشیده شدن پاییز روی برگهای زرد پیادهروهای تبریز، با هیاهوی فروشگاههای لوازمالتحریر در خیابان تربیت و بازار تبریز، با بوی تند و دوستداشتنی دفترهای خطدار، مدادهای نوکتیز و پاککنهای سفید. کوچهها دوباره پر شدهاند از لباسفرمهای رنگارنگ؛ سرمهایها، طوسیها، راهراهها و روپوشهای سفیدی که نسیم خنک دمصبح شهریور و مهر تکانشان میدهد. مادرانی که بند کیفهای سنگین فرزندانشان را محکم میکنند، پدرانی که لقمه نان و پنیر و گردو را در جیب کوچک کولهپشتی جا میدهند و معلمانی که پشت درهای بسته کلاس ایستادهاند تا گچ سفید را روی تختههای سیاه به حرکت درآورند.
اما امسال در آذربایجان شرقی، بوی مهر با همیشه فرق دارد. امسال زنگ مدارس طنینی متفاوت دارد؛ طنینی که لابهلای همهمهی شادمانه کودکان، بغضی سنگین و حماسهای تاریخی را در سینه پنهان کرده است. پاییز سال تحصیلی جدید برای مدارس این خطّه، پاییز دلتنگی برای کودکانی است که لباس فرم مدرسهشان کفن شد و دفترچههای املاشان زیر آوار کینهی کور دشمن صهیونیستی و حامیانش، ناتمام ورق خورد.
در جنگ رمضان و حملات ددمنشانه و ناجوانمردانهای که آسمان آذربایجان شرقی را برای روزهایی آماج تجاوز ساخت، دست پلید متجاوزان نه فقط پایگاهها و سنگرها، بلکه قلب تپندهی خانههای امن را نشانه رفت. حاصل این کینهتوزی، پرواز مظلومانهی غنچههایی بود که بزرگترین سلاحشان مدادهای رنگی و بلندترین سنگرشان نیمکتهای چوبی دبستانها و هنرستانهای استان بود. امسال، ۱۵ نیمکت در گوشه و کنار کلاسهای درس خالی مانده است؛ نیمکتهایی که با عکسهای قابگرفته، روبانهای مشکی و شاخههای سرخ گل رز تزیین شدهاند تا نام و یاد ۱۵ فرشتهی شهید، پیش از هر مشق و حسابی، درس اول عاشقی و ایثار باشد.
عرفان لطفی؛ از مکاترونیک تا اوج ملکوت
هنرستان وحدت در ناحیه دو تبریز، امسال یکی از زرنگترین و پرشورترین هنرجویان سال آخر مکاترونیک خود را کم دارد. «عرفان لطفی» ۱۷ ساله، نماد نسلی بود که علم را با غیرت پیوند زد. جوان بلندقامتی که دستهایش بوی سیم و آچار و بردهای الکترونیکی میداد، اما دلش در آسمان دیگری پرواز میکرد. عرفان تنها یک هنرجوی مستعد نبود؛ او دارنده دان یک تکواندو و مدالآور مسابقات استانی، بسیجی مخلص پایگاه و عضو فعال کانون فرهنگی حضرت امام خامنهای بود.
همرزمان و دوستان عرفان خوب به یاد دارند که او ماهها پیگیر انتقال و تدفین پیکر مطهر یک شهید گمنام در محله باغمعروفتبریز بود؛ هر روز با اشتیاق میدوید، نامه میبرد و میگفت: محله ما باید میزبان لالهای بینشان باشد. اما تقدیر الهی این بود که خودش اولین شهید دانشآموز آذربایجانشرقی در جنگ رمضان باشد. شب دهم اسفندماه ۱۴۰۴، زمانی که در حال پاسداری و گشتزنی شجاعانه در محور مجاور پتروشیمی تبریز بود، ترکش جنایتکاران متجاوز سینهی پرامیدش را شکافت. عرفان رفت و دقیقاً در همان قطعهای آرام گرفت که ماهها برای شهید گمنام آمادهاش کرده بود. حالا در اولین روز سال تحصیلی، لباس فرم هنرستان و کمربند تکواندویش روی صندلی خالی کلاس، خاموش اما پرغرور چشمانتظار رفقایش نشسته است.
امیرمهدی نوجوانی؛ نوحهخوان شهید مراغهای با بازوانی از جنس اراده
در مراغه، شهر کهن باغشهر و دیار مردمان باصفا، نام امیرمهدی نوجوانی امسال ورد زبان معلمان و مدیران است. دانشآموز سال آخر دبیرستان که نه فقط با کتابهای درسی و نمرات عالی، بلکه با مدالهای ورزشیاش شناخته میشد. امیرمهدی یکی از امیدهای وزنهبرداری استان و از ورزشکاران قهرمان شهرستان مراغه بود. وقتی پشت هالتر قرار میگرفت، غیرت آذربایجانی در رگهایش موج میزد و وقتی در ایام محرم و رمضان پشت تریبون هیئت میایستاد، سوز صدایش دلهای عزاداران حسینی را میلرزاند.
او هم قهرمان تختههای وزنهبرداری بود و هم مداح مخلص اهلبیت(ع). در شبی از شبهای تلخ حملات موشکی و هوایی آمریکا و رژیم صهیونیستی به نقاط عمومی و غیرنظامی استان، امیرمهدی در اوج جوانی و آرزوهای بلندش برای فتح سکوهای جهانی ورزش، هدف قرار گرفت و آسمانی شد. روز اول مهر، دبیرستان او در مراغه، نه برای یک دانشآموز، بلکه برای یک پهلوان مؤمن ایستاد و سکوت کرد؛ پهلوانی که وزنه سنگین شهادت را با لبخندی سرخ بر بالای سر برد.
سهگانه معصومیت در روستای کوخالو؛ نیکا، دنیا و عبدالرضا زمانی
شاید هیچ تصویری در جنگ رمضان بهاندازهی پرواز مظلومانهی سه فرزند خانواده زمانی در روستای کوخالو از توابع بخش تیکمهداش بستانآباد، وجدانهای بیدار را به درد نیاورد. در شبی آرام، زمانی که روستا در سرمای کوهستانی آرام گرفته بود و کودکان در رویاهای مدرسه غرق بودند، اصابت موشکهای متجاوز، خانهی محقر و پرمهرشان را به خاک و خون کشید. در آن حمله، ۵ عضو این خانواده پاکطینت شهید شدند.
«عبدالرضا زمانی» ۱۲ ساله، مرد کوچک خانه بود؛ پسری باهوش و مؤدب با نگاهی نافذ و مهربان که حامی و تکیهگاه دو خواهر دوقلویش بود. کنار او، «نیکا» و «دنیا زمانی»، دو خواهر دوقلوی ۹ ساله، ستارههای دبستان روستا بودند. نیکا و دنیا با مقنعههای سپید، خندههای شیرین و چشمانی پر از شوق یادگیری، آیینهی تمامنمای معصومیت کودکان روستایی بودند. دفترهای مشق نیکا و دنیا، با خطوط کودکانهشان هنوز در میان وسایل باقیمانده از خانه موجود است؛ دفترهایی که قرار بود امسال با الفبای کلاس چهارم پر شوند، اما در مشق سرخ شهادت، یکجا به نمره بیست ابدی رسیدند. نیمکت سهنفره دبستان روستای کوخالو امسال سرد است؛ سه کودک که دوشادوش هم درس خواندند، با هم خندیدند و در یک نیمهشب تاریک، دست در دست یکدیگر راهی فردوس برین شدند.
زهرا و امیرحسین میرزاده؛ فرشتگان خانه در خاکستر کینه
در تبریز، خانواده میرزاده داغی سنگین اما سربلند را به دوش میکشد؛ داغ از دست دادن همزمان دو گل سرسبد خانه در کنار پدر و مادری فداکار.
زهرا میرزاده اصل، دانشآموز کلاس ششم دبستان محمد ترقی (ناحیه یک تبریز) بود؛ دختری متین، پوشیده در حجاب حیا، با چشمانی روشن و آیندهای که برایش رویاهای پزشک شدن و خدمت به مردم را میبافت. برادر کوچکش، «امیرحسین میرزاده اصل»، نوآموز پایه سوم ابتدایی در دبستان غیردولتی میثاق بود؛ پسری پرجنبوجوش با لبخندی همیشگی بر چهره که صدای خندههایش حیاط خانه و مدرسه را پر میکرد.
دوشنبهروزی در اوج حملات دشمن به مناطق مسکونی تبریز، اصابت پرتابههای کور و جنایتکارانه، این خانواده چهارنفره را یکجا راهی دیار باقی کرد. زهرا و امیرحسین حتی فرصت نکردند تا کیفهای مدرسهشان را که با دقت کنار اتاق چیده بودند، بردارند. امروز در مدرسه ترقی و دبستان میثاق، میز و نیمکت زهرا و امیرحسین با شمع، قرآن و گلهای یاس آراسته شده است و همکلاسیها در سکوت با خود زمزمه میکنند که چرا دشمن حتی از خندههای امیرحسین هشتساله و مشقهای زهرای نجیب هم وحشت داشت.
هادی فرزانه؛ ضربهی پای پهلوان خردسال در میدان افتخار
تکواندوی آذربایجانشرقی قهرمانان بزرگی به خود دیده، اما نام «هادی فرزانه» تا ابد بهعنوان مدالدار شرف در تاریخ این ورزش خواهد درخشید. هادی، پسر بااخلاق و پرانرژی تبریزی، تکواندوکاری با کمربند زرد و از شاگردان ممتاز استاد موثق بود. هادی هر روز بعد از تعطیلی مدرسه، روپوش درس را با توبوک (لباس تکواندو) عوض میکرد و در سالن ورزشی با جدیت تمام ضربات دولیا چاگیو آپ چاگی را تمرین میکرد. او آرزو داشت روزی پرچم ایران را در المپیک بالا ببرد.
در یکی از حملات متجاوزان آمریکایی-صهیونیستی به مناطقونی تبریز، اصابت پرتابههای کور و جنایتکارانه، این خانواده چهارنفره را یکجا راهی دیار باقی کرد. زهرا و امیرحسین حتی فرصت نکردند تا کیفهای مدرسهشان را که با دقت کنار اتاق چیده بودند، بردارند. امروز در مدرسه ترقی و دبستان میثاق، میز و نیمکت زهرا و امیرحسین با شمع، قرآن و گلهای یاس آراسته شده است و همکلاسیها در سکوت با خود زمزمه میکنند که چرا دشمن حتی از خندههای امیرحسین هشتساله و مشقهای زهرای نجیب هم وحشت داشت.
عطا آزموده؛ پرواز در خیابانهای سرخ تبریز
«عطا آزموده»، نوجوان ۱۳ ساله تبریزی، چشموچراغ خانوادهاش بود. پسری باهوش، سرزنده، مؤدب و مهربان با آیندهای روشن و چشماندازی از امید و دانش. روزی که تبریز در آتش تجاوز ناجوانمردانه دشمن میسوخت، عطا به همراه خانوادهاش در حال عبور از منطقه خیابان حافظ در مرکز شهر تبریز بود. ناگهان غرش وحشتناک انفجار و موج سهمگین ترکشها هوا را درید.
در برابر چشمان بهتزده و اشکهای بیامان خانواده، عطا بر زمین افتاد و خون پاکش آسفالت خیابان حافظ را گلگون کرد. عطا نه سلاحی در دست داشت و نه در پادگانی نظامی بود؛ او فقط فرزندی معصوم بود که میخواست زندگی کند، درس بخواند و برای وطنش افتخار بیافریند. تشییع باشکوه پیکر پاک او در کنار دیگر شهدای اقتدار در تبریز، تازیانهای بر وجدان مدعیان دروغین حقوق بشر بود. امروز در کلاس درس عطا، تصویر قابگرفتهاش با همان لبخند شیرین ۱۳ سالگی روبهروی معلم قرار دارد، تا مبادا کسی فراموش کند امنیت این کلاسها با چه بهای سنگینی رقم خورده است.
ماهان علیزاده؛ آوار بر رویاهای زعفرانیه
منطقه زعفرانیه تبریز در روزهای جنگ رمضان شاهد یکی از جانسوزترین فجایع بود. ساختمانی مسکونی که زیر آوار بمبهای متجاوز فروریخت و رویاهای یک خانواده را به تلی از خاکستر بدل ساخت. در این حادثه، «ماهان علیزاده»، دانشآموز پایه هشتم مدرسه آرسام (ناحیه ۴ تبریز) به همراه برادر خردسالش «ماهور» و پدر زحمتکش خود، «حبیب علیزاده» که از کسبه شریف و خوشنام شهر بود، به شهادت رسیدند و از جمع این خانواده گرم، تنها مادری دلسوخته و کوهی از خاطرات برجای ماند.
ماهان، نوجوانی نخبه، خوشفکر و بسیار پرمطالعه بود. دوستانش او را پسری شوخطبع، مهربان و وفادار توصیف میکنند که در ریاضیات و مباحث علمی استعداد کمنظیری داشت. معلم ماهان در مصاحبهای با بغض میگفت: ماهان همیشه ردیف جلو مینشست؛ وقتی مسئلهای دشوار روی تخته مینوشتم، اولین چشمی که با شوق حل کردنش برق میزد، چشمان ماهان بود. امروز مدرسه آرسام ماتمزدهی جای خالی ماهان است؛ ردیف جلو، نیمکت دوم، جایی که حالا فقط عکسی با لبخند آرام ماهان و شمعی روشن بر آن قرار دارد.
مهدی و پانیذ روحی؛ غنچههای نشکفته یامچی مرند
شهر یامچی در شهرستان مرند، هنوز در سوگ خانواده روحی سیاهپوش است. در ایام تعطیلات نوروز ۱۴۰۵، روز هفتم فروردینماه، زمانی که خانوادهها در تبوتاب بهار و روزهای نو بودند، حملات متجاوزان به منطقه مسکونی یامچی، تمام اعضای یک خانواده چهارنفره را در کام خود فرو کشید: پدر (اسماعیل روحی)، مادر (مریم سبحانی) و دو کودک دلبندشان.
«مهدی روحی» ۱۲ ساله، دانشآموز ممتاز کلاس ششم دبستان فرهمند یامچی بود؛ پسری باوقار و تکیهگاه کوچک مادر. در کنار او، «پانیذ روحی» ۷ ساله قرار داشت؛ دخترکی با چشمان درشت و معصوم که سال اول ابتدایی را در دبستان برکت یامچی میگذراند. پانیذ تازه یاد گرفته بود بنویسد «بابا آب داد»، «مادر آمد» و کلمه «ایران» را با مداد قرمزش نقاشی کند. داستان مظلومیت پانیذ چنان بر دلها نشست که هنرمندان برایش نمایش خیابانی «ذ مثل پانیذ» را اجرا کردند تا جهان بداند دخترک هفتساله آذربایجانی چگونه قربانی توحش شد. امروز دبستان برکت و دبستان فرهمند یامچی، بدون مهدی و پانیذ زنگ اول مهر را به صدا درآوردند؛ مدارسی که دیوارهایش برای همیشه عطر خندههای پانیذ و مهدی را در حافظه خود نگه خواهند داشت.
فاطمه و محیا نامی؛ لالههای کوی شهید قرهباغی
در کوی شهید قرهباغی واقع در منطقه شهید مفتح تبریز، همسایهها هنوز هم با دیدن کیفهای کوچک مدرسه به گریه میافتند. خانهای که در آن دو خواهر خردسال مثل دو کبوتر سفید در کنار هم پر کشیدند.
«فاطمه نامی»، دانشآموز معصوم پایه دوم ابتدایی بود؛ دختری آرام با چادری سپید در جشن تکلیف که با دقت مشقهایش را مینوشت و آرزو داشت معلم شود. خواهر کوچکش، «محیا نامی»، نوآموز پیشدبستانی مکتبالزهرا(س) میثاق بود؛ غنچهای که تازه زبان به شعرخوانی باز کرده بود و قرار بود امسال با کولهپشتی صورتیاش برای اولینبار پا به مدرسه بگذارد.
در شبی شوم، حمله به بافت مسکونی منطقه مفتح تبریز، این دو خواهر را در آغوش یکدیگر به کاروان شهدای کربلا پیوند داد. تصویر دو مزار کوچک فاطمه و محیا در گلزار شهدای تبریز در روز دختر و مناسبتهای ملی، اشک هر رهگذری را جاری میکند. کولهپشتی محیا که برای اول مهر خریده شده بود، هرگز باز نشد و مدادتراش و مدادهای رنگی فاطمه در جامدادیاش دستنخورده باقی ماند تا سندی غیرقابلانکار از جنایت علیه بشریت پیوند خون و قلم؛ درسی که هرگز فراموش نمیشود
اول مهر، همواره برای نسلهای مختلف ایرانیان تداعیکننده آغاز، رویش و تکاپو بوده است؛ اما برای دانشآموزان دیار آذربایجان، مهر امسال یک بار معنایی عمیقتر و تمدنی به خود گرفته است. خون این ۱۵ دانشآموز شهید نشان داد که سنگر تعلیم و تربیت در ایران اسلامی، امتداد مستقیم سنگر دفاع از کیان، دین و هویت ملی است.
وقتی به سن و سال این شهدا نگاه میکنیم—از محیای پیشدبستانی و پانیذ ۷ ساله تا عرفان ۱۸ ساله و امیرمهدی ورزشکار—درمییابیم که دشمن سفاک صهیونیستی هیچ مرزی برای جنایت قائل نیست. هدف دشمن نهتنها زیرساختها، بلکه نابودی آیندهی این ملت و بریدن شریان امید در میان نسل نوجوان و جوان است؛ اما نتیجه این جنایتها، همانگونه که در تشییع پیکرهای مطهر و فضای حماسی مدارس مشاهده شد، چیزی جز جوشش غیرت ملی، بصیرت و اتحاد همگانی نبود.
امروز در مدارس استان آذربایجانشرقی، معلمان سر کلاس درس وقتی به نام «عرفان لطفی»، «ماهان علیزاده»، «نیکا و دنیا زمانی» یا «پانیذ و مهدی روحی» میرسند، همهی کلاس یکصدا و با مشتهای گرهکرده و چشمانی اشکبار فریاد میزنند: حاضر!
آری، آنها حاضرند. زنده در قلوب همکلاسیهایشان، حاضر در رگهای پرطپش انقلاب اسلامی و ناظر بر تلاش کودکانی که امروز مدادها را محکمتر در دست میگیرند تا با سلاح علم، فناوری، ایمان و استقامت، انتقام مظلومیت این فرشتگان پرکشیده را در میادین بزرگ جهانی و فتح قلههای دانش بگیرند.
زنگ اول در محضر شهیدان؛ عهد دانشآموزان آذربایجان با یاران آسمانی
با دمیدن آفتاب اولین روز سال تحصیلی جدید، مراسم بازگشایی مدارس در سراسر استان آذربایجانشرقی با ادای احترام رسمی به مقام شامخ شهدای دانشآموز آغاز شد. دانشآموزان در کنار معلمان خود با قرائت بیانیهها و اهدای شاخههای گل به نیمکتهای خالی شهدا، پیمان بستند:
ای یاران رفته! اگر دشمن غدار سقف خانههایتان را ویران کرد و نگذاشت امسال کنار ما جدولضرب بخوانید و نقاشی بکشید، ما عهد میبندیم که به جای شما درس بخوانیم، به جای شما قلههای افتخار را فتح کنیم، پرچم ایران را بر بالاترین فرازهای جهان به اهتزاز درآوریم و نگذاریم خون پاکتان پایمال شود.
زنگ اول در مدارس آذربایجان نواخته شد؛ زنگی که نوای آن آمیخته با یاد شهداست و پیامش به گوش مستکبران جهان این است: مکتب تبریز و آذربایجان زنده است؛ اینجا خاکی است که کودکانش با ایمان زاده میشوند، در سنگر درس قد میکشند و در هنگامهی خطر، درس غیرت و آزادگی را به تمام جهان دیکته میکنند. روحشان شاد و راه سرخشان پررهرو باد.
انتهای پیام/
- نویسنده: تسنیم





























































































